تبليغاتX
جاودانهء من

جاودانهء من

خاطرات روزهايي كه نبودي اما من بودم

من با تو باشمُ

به نام خدا

...

من با تو باشمُ تو با من اما با هم نباشیم!

خانه یی منُ تو را در برگیرد و در کهکشانی جای نگیریم،جدایی این است!

قلب من اتاقی با دیوارهای عایق ِ صدا باشد و تو آن را به چشم ندیده باشی،جدایی این است!

جست جو کردن تو در تنت،جست جو کردن صدای تو در سخنت،جست جو کردن ِ نبض تو در دستانت،جدایی این است!

پ.ن 1: خوشحالم که خودت رفتی....رفتنت به موقع بود....خوب شد به پای من نشستی...

پ.ن 2: یه زمانی برات سلامتیم مهم بود اصرار داشتی برم دکتر .رفتم درد اونی نبود که من فکر میکردم مشکل جای دیگه بود....واسه همین خوشحالم که رفتی...چون نمیدونم جواب آزمایش چی میشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:11  توسط مرداب  | 

رفیق

به نام خدا

...

من خاطر رفیقمو می خواستم

اما اون قالم گذاشت...

دیگه حرفی ندارم!

این شعر به همون نرمی که شروع شد تموم میشه!

من خاطر رفیقمو می خواستم.....

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 22:47  توسط مرداب  | 

21

...

رفیق عین روز برام روشنه که چه اتفاقی افتادو داره می یوفته درسته که من خیلی ساده هستم اما دیگه جنس مذکر رو خوب میشناسم...ای بابا...چرا می نویسم نمیدونم...

اکه رفتن برای تو بهتره...برو فکر من نباش اما خوب یواش یواش خداحافظ اگه خواستی که دلم رو نشکنی پشتتم نگاه نکن به من اعتنا نکن تو چشمام نگاه نکن...هرچی از یاد تو رفت بذار بره واسه من یه جا بذار نکنه یادت بره تورو با همه وجودمم دست خدا سپردمت برو دیره میدونم یه نفر منتظره  .....

برو فکر من نباش...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:49  توسط مرداب  | 

20

...

امشب دوست داشتم کنارش بودم...سرشو می گرفتم تو بغلم نازش می کردم....بهش میگفتم:چرا این طور شد چرا خدا ما رو برای هم نخواست...می ترسم اون روز بیاد که اون کنار یکی دیگه باشه منم کنار یکی دیگه اما هنوز فکرم پیشش باشه...خدایا به این میگن چی؟؟؟دوسش دارم یا عاشقشم...

این چه دردی که با تموم عذابش برام لذت بخشه...

من خستم می خوابم بخوابم اما برای این آرامش آغوش تورو می خوام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:35  توسط مرداب  | 

19

...

میدونی رفیق مشکلی نیست...تو هستی من هم هستم

تنها یه چیز نیست اونم عشق...آره دیگه عشق نیست اگر بود این بهونه ها هم نبود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:5  توسط مرداب  | 

18

...

این روزها سردرد های عجیبی دارم...این روزها تو دلم پر از خشم و فریاد...

دلم میخواد با یکی حرف بزنم شاید سبک شم...اما نه گوشی هست که بشنوه...نه کسی هست...

راستی میگن دیوار گوش داره...

ساعت ها با دیوار دردو دل کردم...اما دیوار هم از دردای من سکوت کردو ترک خورد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:59  توسط مرداب  | 

17

...

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست....!!!

...

..

.

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودمو هستم...دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم...گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم....به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم...

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 21:35  توسط مرداب  | 

16

...

مگه منو تو از خدا نخواستیم که ما رو برای همدیگه نگه داره...

چرا باید بین منو تو این همه جدایی پیش می یومد...

منو تو و خاطره هامون...

نشدم جدا یه لحظه من اسیر لحظه هامون.....

خدایا کمکم کن از این تاریکی بیرون بیام...

من دوسش دارم و این صادقانه ترین حرف دل منه...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:58  توسط مرداب  | 

14

...

حس بدی دارم/غرق تنهایی خودم شدم...

خیلی بدِ كسيرو دوست داشته باشي اما...

ببين ياد گرفتم تنها باشم...ياد گرفتم وقتي گريه ميكنم به تو زنگ نزنم...

ميخوام وقتي خنديدم به تو زنگ بزنم تا فكر نكني فقط غمم مال تو بود...

اما امشب پر از گريه ام كاش بودي پيشم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:25  توسط مرداب  | 

14

نمی خوای تلاش کنی.....

نتونستی بگذری چون منم نتونستم...

تو اگه میدونستی که نمیتونی چرا فرصت واسه عوض شدن خواستی....

تو نمیخوای هر طور که شده تلاش کنی...

                                                و من نمیدونم چرا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:53  توسط مرداب  |